لره بعد از2سال ازسربازی برمیگرده،تو کوچه داداشش رو می بینه
که ریشش بلند شده و خیلی ناراحته،ازش می پرسه چی شده
چرا ناراحتی،داداشش چپ چپ نگاهش می کنه وجواب نمیده.
میره درخونه اون یکی داداشش رو می بینه که
اون هم با ریشهای بلند وقیافه ناراحت نگا نگاهش میکنه
خیلی نگران میشه،می پرسه چه اتفاقی افتاده؟بابا طوری شده؟اونم
محلش نمیزاره.میره تو خونه باباشو می بینه که ریشش حسابی بلند شده
وخیلی ناراحته میگه من
می دونم که نه نه طوریش شده باباش با عصبانیت میگه
پدرسوخته موقعی که
داشتی می رفتی خدمت ریش تراش رو کجا بردی
لره میخواسته آتش نشان بشه
توی آزمون استخدامی ازش میپرسند اگر جنگل آتش بگیره
و اون اطراف
آب نباشه چه کار میکنی؟ لره میگه: هیچی تیمّم می کنیم
به خوش غیرت میگن توی خونه شما مرد سالاریه یا زن سالاری؟
میگه: هیچکدوم مردمسالاریه
یه رشتیه تو تخت پیش عیالش دراز کشیده بود
که یهو احساس کرد 6 تا پا زیر لحافه
در جا پرید از تخت پائین و شمرد 1 . 2. 3 . 4 بعد گفت
بازم خیالاتی شد
به رشتی میگن روی هم رفته شما چند تا بچه دارید
میگه: ما رو هم نرفته 4 تا بچه داریم
یه اصفهانیه به باباش میگه : بابا چرا ما مثل بقیه با
کشتی سفر نمیکنیم ؟ بابا میگه : خفه شو شناتو بکن
یه ترکه داشت با یه خره شطرنج بازی میکرد
یکی دیگه رد میشه میگه عجب خر باهوشی
ترکه میگه زیاد هم باهوش نیست یک یک مساوی هستیم
یه روز یه مجلس عزا داری بوده بین ترک ها و لر ها
شیخ می گه : برقها رو خاموش کنید می خوام ببرمتون کربلا
وقتی برقها می یاد می بینن لر ها چمدون به دستن
می پرسن پس ترکها کجان؟ می گن اونا تو ترمینال منتظرن
چهارتا مورچه می رن حموم بعد 2تا میان بیرون
اگه گفتین اون 2تا چی میشن؟
می چسبن به صابون
غضنفر رو برق می گیره مامانش می گه
ننه جون ولش نکن همین بود که باباتو کشت
غضنفر از تاکسی پیاده می شه درو محکم می بنده می گه پدر سگ خودتی
راننده میگه من که چیزی نگفتم ، غضنفر می گه بعدا که می گی
به لره می گن: اگه رییس جمهور بشی اولین کاری که می کنی چیه؟
میگه اول از همه دست خودم رو تو شرکت نفت بند می کنم
اداره راهنمایی رانندگی قزوین
جهت امنیت بیشتر سرنشینان جلو
بستن کمربند ایمنی برای سرنشینان عقب الزامی است
داداش یارو عروسی میکنه. شب عروسی میشینه پشت در اتاق عروس.
میگن: چرا اینجا نشستی؟ میگه: بابام گفته بعد از داداشت نوبت توئه
لره پیش بچه هاش میگوزه همه بچه هاش میزنن زیر خنده .
اشک تو چشاش جمع میشه میگه
خدایا این شادی رو از خانواده ام نگیر
رشتیه شب عروسیش بوده، رفیقش میبینه داره دم حجله قدم میزه.
بهش میگه: بابا برو تو عروس خانم منتظره، چرا اینجا واستادی؟!
رشتیه میگه: والله ما یه بفرما به باجناق زدیم، رفته تو هنوز درنیومده
لره مادرشو میبره پیش دکتر ؛ دکتر معاینه میکنه میگه
باید پرهیز بکنه....لره میگه:آقای دکتر قربانت برم الهی...
نمیشه خودت بکنی آخه پرویز دهن لقه میره به همه میگه
یه بار مورچه ها به خونه یه اصفهانیه حمله می کنند .
بعد چند روز از گشنگی می میرند
یه روز ترکه میره عروسی تو عروسی برف شادی میزنن
ترکه سرما میخوره
ترکه میره مکه برعکس همه طواف میکنه... بهش میگن
چرا برعکس طواف میکنی؟ میگه شما از اون ور دنبالش کنین
من از این ور میگیرمش
ترکه میمیره، عکسشو نداشتن رو قبرش بزارن تا گردن دفنش می کنن
رشتی نصفه شب بلند میشه آب می خوره
میگه: سلام بر حسین
یه نفر از زیر تخت میگه : سلام عباس آقا
قزوینیه کنار زمین فوتبال خوابیده بوده، بهش میگن:
پاشو برو تو زمین، بازیشروع شده. میگه: من برانکاردم
قزوینیه یه کیسه برنج تبرک میخره درشو باز میکنه
میگه اِ اِ اِ اِ اِ ..... پس حمیدش کو
یک بار یک غضنفر زنگ میزنه تاکسی تلفنی میگه
اقا ماشین دارید. مردی که پشت تلفن
بوده جواب میده بله.
غضنفر میگه خوش به حالتون ما نداریم
غضنفر پتروس فداکارو با دهقان فداکار قاطی می کنه
می ره انگشت می کنه تو چشم راننده قطار
مردي که در و پنجره مي ساخت رفته بود خواستگاري، پدر عروس پرسيد : آقا داماد چه کاره اند؟ داماد خواست کلاس بذاره گفت : من ويندوز نصب مي کنم!!!
غضنفر رو براي اولين بار مي برند توي هلي کوپتر ، توي آسمان از سمت چپي اش مي پرسه : شما گرمتونه ؟ طرف مي گه : نه. از سمت راستي اش مي پرسه شما گرمتونه ؟ اون يکي هم مي گه نه. بعد غضنفر بلند مي گه : آقاي خلبان هيچ کس گرمش نيست. اون پنکه سقفي رو خاموشش کن (پره هاي هلي کوپتر!)
يه بار يه ديوونه دنبال رئيس بيمارستان مي اندازه . خلاصه رئيس بيمارستان رو تو يه بن بست گير مياره. رئيس بيمارستان با ترس مي گه از جون من چي مي خواي ؟ ديوونه هه مي ره با دست بهش مي زنه مي گه حالا تو گرگي!
به معتادي گفتند با 45 و 46 و 47 و 48 جمله بساز. گفت : چلا پنجه مي کشي؟ چلا شيشه مي شکني؟ چلا هف نمي زني ؟ چلا هشتي ناراحت؟
غضنفر رفت مغازه وگفت ببخشيد شما از اون کارت پستال ها داريد که نوشته : عزيزم تو تنها عشق من هستي؟ مغازه دار گفت بله داريم. غضنفر گفت پس 16 تا از اون کارتها رو محبت کنيد!
غضنفر ماه رمضان زولوبيا گرفته بود و گذاشت رو طاقچه و بعد مشغول نماز شد. يه دفعه متوجه شد پسرش سراغ زولوبياها رفته. موقع قنوت گفت : ربنا آتنا في الدنيا الحسنه ... کسي به زولوبيا دست نزنه!
مردي بدهي و قرض زياد داشت رفت ماشين مدل بالا خريد! زنش پرسيد : آخه مرد با اين وضعي که ما داريم چه وقت ماشين مدل بالا خريدن بود؟ مرد گفت : ماشينو خريدم تا سريع تر بتونم از دست طلبکارها فرار کنم!!!
يه بار بچه اي از پدر خسيسش ده هزار تومان پول خواست . پدر گفت : چي ؟ نه هزار ؟ هشت هزارو مي خواي چه کار؟ تو هفت هزار هم زيادته چه برسه به شش هزار! بابام به من پنج هزار نداده که حالا من به تو چهار هزار بدم. حالا سه هزارو مي خواي چي کار؟ دوهزار کافيه ؟ بيا اين هزار تومنو بگير.بچه مي شماره مي بينه پانصدتومنه!!!
ملانصرالدين داشت سخنراني مي کرد که : هرکس چند زن داشته باشد به همان تعداد چراغ در بهشت برايش روشن مي شود. ناگهان در ميان جمعيت ، زن خود را ديد. هول کرد و گفت : البته هرگز نشه فراموش لامپ اضافي خاموش.
پدر: «پسرم! هر وقت مرا عصباني مي کني، يکي از موهايم سفيد مي شود.»
پسر:« حالا فهميدم که چرا پدر بزرگ همه موهايش سفيد است.»
از مردي پرسيدند: «کباب را چطور مي پزند؟»
مرد جواب داد:« از آشپزي سررشته ندارم. آن را درست کنيد، خوردنش را به شما ياد مي دهم.»
مشتري: « اين کت چند است؟»
فروشنده:« ۱۰ هزار تومان.»
مشتري: « واي! اون يکي چي؟»
فروشنده: « دو تا واي!»
روزي شخصي به عيادت دوستش رفت و حال او را پرسيد.
او گفت: «تبم قطع شده ولي گردنم خيلي درد مي کند.»
شخص عيادت کننده با خونسردي گفت:« اميدواريم آن هم قطع شود.»
يک روز مادري به فرزندش گفت: «دخترم! اسفناج بخور که خيلي خاصيت دارد. آخر اسفناج آهن دارد.»
دختر او جواب داد:« مادر جان! تازه آب خورده ام، نکند زنگ بزند!»
اولي: «يک روز به يک شير حمله کردم و دمش را بريدم.»
دومي:« پس چرا سرش را نبريدي؟»
اولي:« آخر قبل از من، يک نفر ديگر سرش را بريده بود. »
مادر: «پسرم! باز هم که با اميد دعوا کرده اي! مگر نگفتم هر وقت عصباني شدي، تا ۵۰ بشمار تا عصبانيتت تمام شود و دعوايت نشود؟»
پسر:« بله مادر جان! گفته بوديد، اما مادر اميد به او گفته بود که فقط تا ۳۰ بشمارد!»
روزي روباهي مي رود پيش کلاغي و مي گويد:« به به. عجب دمي، عجب پايي!»
کلاغ با خونسردي مي گويد:
« کجاي کاري بابا! من خودم دوم راهنمايي ام.»
يک نفر مي خواهد برود خارج و با خودش سه کيلو قند مي برد. از او مي پرسند:« اينها را کجا مي بري؟»
مي گويد:« آخر شنيده ام غربت تلخ است.»
معلمي در کلاس علوم از دانش آموزي پرسيد:« با ديدن پاي اين حيوان، نام حيوان را بگو.»
دانش آموز هر چه به پايي که در دست معلم بود نگاه کرد، نتوانست پاسخ دهد. معلم پس از مدتي گفت: «بگو اسمت چيه تا برايت يک صفر بگذارم.»
دانش آموز پايش را از کفش درآورد و گفت: «خب، شما هم از روي پاي من بگوييد اسمم چيه.»
اولي: «من خواب ديدم رفته ام مسافرت.»
دومي: «من هم خواب ديدم که يک غذاي خوشمزه خورده ام.»
اولي:« تنهايي؟ پس چرا من را دعوت نکردي؟»
دومي: «مي خواستم دعوتت کنم، ولي گفتند رفته اي مسافرت.»
اولي: «چي باعث شد سر شما طاس شود؟»
دومي: «باد.»
اولي: «چرا باد؟»
دومي:« آخر باد کلاه گيسم را برد!»
معلم:« حامد! توضيح بده که سيب زميني چگونه به دست مي آيد. »
حامد: «اجازه آقا! با پرداخت مقداري پول!»
معلم رياضي از دانش آموز پرسيد: «اگر مادرت به تو بگويد نصف پرتقال را مي خواهي يا هشت شانزدهم، کدامش را انتخاب مي کني؟»
دانش آموز پاسخ داد: «نصف پرتقال را!»
معلم گفت: «مگر نمي داني نصف پرتقال با هشت شانزدهم پرتقال يکي است؟»
دانش آموز جواب داد: «چرا آقا! مي دانيم، ولي پرتقالي که شانزده تکه شده باشد، قابل خوردن نيست.»
فقط نظر یادتون نره![]()
